تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی های بسیج - چند داستان كوتاه از امام جواد(ع)

پایگاه اطلاع رسانی های بسیج

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان





پایگاه اینترنتی نصر19
جعبه حدیث

با خودش گفت:

"حالا كه امام رضا شهید شده حتما چهار هزار دیناری كه پیشش داشتم از دستم رفت."

امام جواد(ع) پیغام داد:

"فردا بیا خانه ام و با خودت ترازو هم بیاور. رفت خانه ی امام. امام نماز می خواند. تمام كه شد لبه ی سجاده اش را بالا زد. پر از طلا بود.

گفت:

"طلبت را بردار."

***

توی راه مدینه بود.

به مسجدی رسید، توی مسجد رفت.

كوزه ی آبی برداشت و كنار درخت خشكی وضو گرفت.

نماز خواند و بیرون رفت.

همه دیدند كه درخت میوه داد.

***

دلش می خواست یكی از لباس های امام را بگیرد برای تبرك، اما خجالت می كشید بگوید.

حتی نامه نوشت، اما نامه را نفرستاد.

ناامید شد داشت بر می گشت شهر خودش كه كسی از پشت صدایش زد. برگشت.  

غلام امام بود.

گفت:

"این لباس را آقا برایت فرستاده."

***
سبزه بود و رنگ پوستش تیره تر از پدرش. بعضی ها به شك افتاده بودند: "محمد واقعاً فرزند امام رضاست ؟"

منافقین هم از نبودن پدرش در مدینه سوء استفاده می كردند. مرتب شایعه می ساختند. كم كم شایعه ها كار خودش را كرد. جمع شدند محمد دو ساله را بردند پیش قیافه شناس ها تا بگویند این پسر به آن پدر می آید یا نه؟

محمد چیزی نگفت. همراهشان رفت. چشم قیافه شناس ها كه به او افتاد خودشان را انداختند روی زمین به سجده.

یكی شان زودتر از سجده بلند شد . رو كرد به جمع: خجالت نمی كشید؟!

این ماه پاره را آورده اید پیش ما از حسب و نسبش حرف بزنیم؟! این كه قیافه اش داد می زند از نسل پیامبر(ص) و علی(ع) است!

منبع:ولایت


برچسب ها: چند داستان كوتاه از امام جواد(ع)، امام جواد، داستان كوتاه، داستان،

نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور 1391 توسط اپراتور
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
آمار سایت
notice91